اولياء الله آملى

50

تاريخ رويان ( فارسى )

كنند غنايم را و با دشمن قتال كنند و راه‌ها ايمن باشد و داد مظلوم از ظالم بستانند ، تا مؤمن در راحت باشد و از فاجر ، مردم در راحت باشند و اين سخن دلالت نمىكند بر آنكه فاسق و كافر و ظالم را ولايت و امامت رسد ، چه مراد امير المؤمنين على عليه السلام ، بدين سخن به اعتبار طبيعت است ، نه به اعتبار شريعت . چه آدمى جهت نظام امور و مصالح ذات خويش ، محتاج اميرى است بر يا فاجر بالطبع ، لا على جهة الشرع . و ايشان را حروريه خوانند و شراة و ازارقه و مارقه نيز . و هريكى را از آن سببى هست كه اين مجموعه احتمال آن نمىكند و از غرض دور است و اعتقاد ايشان آنست كه مكلف ، به يك گناه كبيره كافر شود و تكفير على عليه السلام و عثمان كنند . غرض آنكه قطرى مدت شش ماه در طبرستان باستاد . چون بهار شد و اسبان فربه شدند [ سران لشكر ] خود را بازديد و لشكر گرد كرد و پيش اصفهبد طبرستان فرستاد كه به دين ما بگرو و اگرنه با تو جنگ و خصومت مىكنم . حكام طبرستان در تدبير او بودند . مدت يك سال و نيم قطرى و اصحابش زحمت طبرستان مىدادند ، تا حجاج عليه اللعنه ، ازارقه را هلاك كرد و سفيان كلبى « 1 » را به طلب قطرى و اصحابش به طبرستان فرستاد . اصفهبد [ فرخان ] به دماوند به سفيان پيوست و با او عهد كرد كه تدبير قطرى بكند ، به شرط آنكه ولايت طبرستان را تعرض نرسانند . بدين موجب قبول كرد و قطرى كناره گرفته ، از دماوند بگذشت و به حدود سمنان رسيد . اصفهبد در عقب برفت و مصاف داد . قطرى اسب برانگيخت و روى به اصفهبد نهاد . و هردو باهم برآويختند . اسب قطرى به كبوه خطا كرد و بيفتاد و رانش بشكست ، اصفهبد فرود آمد و سرش برداشت و پيش سفيان فرستاد . سر قطرى را به حجاج فرستاد و حجاج شاد شد و يك خروار زر فرستاد و يك خروار خاك و فرمود

--> ( 1 ) - سفيان بن ابى الابرد الكلبى ( تاريخ طبرستان ص 161 ) .